گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰

 

بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارشدانی که کجا شد دل در زلف نگونسارش
از بس که سر زلفش در خون دل من شددر نافهٔ زلف او دل گشت جگرخوارش
چون مشک و جگر دید او در ناک دهی آمدناک از چه دهد آخر خاکی شده عطارش
ای کاش چو دل برد او بارش دهدی باریچون بار دهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۸

 

مسکین دلِ بی چاره کز دست بشد کارش
در واقعه یی بینم هر روز گرفتارش
توبه نکند هرگز ور نیز کند روزی
شب را ز قضا باشد بشکسته دگر بارش
هر شوخ که پیش آید وز غمزه کند میلی
باید شدنش بر پی بی چارۀ ناچارش
گفتم نتوان پیری بربست به برنایی
تا چند ز دل بازی مِن بعد نگه دارش
گفتا بشنو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری