گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۷۱

 

آن کیست که می آید صد لشکر دل با اودرویش جمالش ما سلطان دل ما او
بی صبح شبی خواهم کورا غم خود گویممن گویم و او خندد تنها من و تنها او
مستم زخیال او من با وی و وی بی منیارب چه خیالست این اینجا من و آنجا او
مهتاب چه خوش بودی گر بودی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۵۱

 

آن کیست که می آید صد لشکر دل با او
درویش جمالش ما، سلطان دل ما او
بی صبح و شبی خواهم کو را غم خود گیرم
من گویم و او خندد، تنها من و تنها او
مستم ز خیال او من با وی و وی با من
یارب، چه خیال است این، اینجا من و آنجا او
هجرم که ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی