گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷

 

ای برده دل من و جفا کردهبافرقت خویشم آشنا کرده
آخر به جفا مرا بیازردیدر اول دوستی وفا کرده
روی از تو بتا چگونه گردانمپشت از غم عشق تو دو تا کرده
هر روز مرا هزار بد گوییمن بر تو هزار شب دعا کرده
ای رنج فراق روی و موی توجان ودل من ز من جدا کرده
وانگه من مستمند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۷۸

 

ای عهد شکسته و جفا کرده
ما را به فراق مبتلا کرده
ای داده به دست مدعی دامان
پیراهن صبر من قبا کرده
بیگانه ز خویش آشنا گشته
بیگانه به خویش آشنا کرده
از غارت مُلک دل نمیترسی
ای تاخت به خانۀ خدا کرده
نایافته چون تو گوهری در بحر
تا مردم دیده ام شنا کرده
گردیده سپید مردم چشمم
در اشک ز بس که دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی