گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

 

ای از مژه تو رخنه در جانها
وی درد تو کیمیای درمانها
بادی که ز کوی تو همی آید
می جنبد و می برد ز ما جانها
تو جیب گشاده در خرامیدن
دست همه خلق در گریبانها
آن زیستنی که داشتی با من
میرم اگر آیدم به دل زانها
جز مهرگیا ز خاک برناید
جایی که زنم ز دیده بارانها
در بادیه فراق جان دادم
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی