گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۶

 

رفتم تصدیع از جهان بردمبیرون شدم از زحیر و جان بردم
کردم بدرود همنشینان راجان را به جهان بی‌نشان بردم
زین خانه شش دری برون رفتمخوش رخت به سوی لامکان بردم
چون میر شکار غیب را دیدمچون تیر پریدم و کمان بردم
چوگان اجل چو سوی من آمدمن گوی سعادت از میان بردم
از روزن من مهی عجب درتافترفتم سوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی