گنجور

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۳

 

ای ماه که می نپرسی از من
زانگاه که می نپرسی از من
آوازه فکند در همه شهر
بدخواه که می نپرسی از من
شاهی تو گدا چگونه گوید
با شاه که می نپرسی از من
پرسی همه را و جز تو کس نیست
آگاه که می نپرسی از من
طومار شکایتم بر این شد
کوتاه که می نپرسی از من
با کوه غم تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی