گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

در سینه نفس چنان شکستمکز نالهٔ دل جهان شکستم
دل آتش غصه در میان داشتآب از مژه در میان شکستم
بردم به سرشک خون شبیخونتا لشکر شبروان شکستم
از ناله در آن گران رکابیالحق سپه گران شکستم
از بس که زدم در سحرگاهآخر در آسمان شکستم
بر مرده دلان به صور آهیاین دخمهٔ باستان شکستم
چو ناوکیان به ناوک صبحدر روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی