گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴

 

باز آرزوی آن بت چین می کند مرا
معلوم شد که فتنه کمین می کند مرا
می خواندم گدای خود و گویی آن زمان
ملک دو کون زیر نگین می کند مرا
از من مپرس کز چه دل دوست شد به باد
در وی ببین که بی دل و دین می کند مرا
نه من به اختیار چنین مست و بیخودم
چیزیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی