گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۱

 

نی نقش چین نه حسن فرنگ آفریدنست

بهزادیِ تو دست ز دنیا کشیدنست

چون موم با ملایمت طبع ساختن

درکوچه‌های زخم چو مرهم دویدنست

این یک دو دم ‌که زندگی‌اش نام‌ کرده‌اند

چون صبح بر بساط هوا دام چیدنست

بستن دهان زخم تمنا به ضبط آه

چون رشتهٔ سراب به صحرا تنیدنست

نازم به وحشی نگه رم سرشت او

کز گرد سرمه نیز به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۲

 

پیوستگی به حق‌، ز دو عالم بریدنست

دیدار دوست هستی خود را ندیدنست

آزادگی کزوست مباهات عافیت

دل را زحکم حرص وهوا واخریدنست

پرواز سایه جز به سر بام مهر نیست

از خود رمیدن تو، به حق آرمیدنست

چون موج‌کوشش نفس ما درتن محیط

رخت شکست خویش به ساحل‌کشیدنست

پامال غارت نفس سرد یأس نیست

صبح مراد ما که‌گلش نادمیدنست

بر هرچه دیده واکنی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی