گنجور

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳

 

خون دل از دو دیده بدامن همی کشم
باری گران نه در خور این تن همی کشم
رخسار من چو کاه و برو دانهای اشک
این کاه و دانه بین که بخرمن همی کشم
افتاده ام چو سایه و چالاک میدوم
چون سوزنم برهنه و دامن همی کشم
شاید که چون صراحی خونم همی خورند
زیرا که سر ندارم و گردن همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل