گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشتبشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترمافکند و کشت و عزت صید حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یارحاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
با این همه هر آن که نه خواری کشید از اوهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ