گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴

 

آن را که غم‌گسار تو باشی چه غم خوردو آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
شادی به روی آنکه به روی تو جام میاز دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
بر درگه تو ناله کسی را رسد که اوچون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
هرکس که پای داشت به عشق تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی