گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۳

 

آن نور دیده یک نظر از من دریغ داشت
تیری ز غمزه بر جگر از من دریغ داشت
میشد نکو به زخم دگر زخم سینه ام
دردا که مرهم دگر از من دریغ داشت
او دانه درست و منش مشتری دریغ کرد
کان در رقیب بد گهر از من دریغ داشت
روشن نگشت شانه چشمم به صد چراغ
تا خاک کوی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی