گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴

 

خوش آن که هم زبان به تو شیرین بیان شومحرفی ز من بپرسی و من بی‌زبان شوم
وقت سخن تو غرق عرق گردی از حجابمن آب گردم و ز خجالت روان شوم
یاری به غیر کن که سزای وفای مناین بس که ناوک ستمت را نشان شوم
در کوی خویش اگر ز وفا جا دهی مراسگ باشم ار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳

 

تا چند سرگران ز مدار جهان شوم
تا چند از مدار جهان سرگران شوم
در بین ما و دوست به جز خود حجاب نیست
آن به که بگذرم ز خود و از میان شوم
زندان تن گذارم و این خاکدان دون
در اوج عرش یوسف کنعان جان شوم
از خاکیان و صحبت ایشان دلم گرفت
یک چند نیز هم‌نفس قدسیان شوم
با طایران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحدت کرمانشاهی