گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۰

 

دل می بری به رفتن و هر کو چنان زود
مردم زمین ز دیده کند تا بدان رود
هنگام باز رفتن تو مردن من است
ناچار مردنی بود آن دم که جان رود
هر خامشی که روی تو بیند فغان کند
هر گه که پیر سوی تو آید، جوان رود
من منت جفای تو بر جان نهم، از آنک
شمشیر دوستان همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی