گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲

 

معراج ما به روح و روان بود صبح دمدیدار ما به دیدهٔ جان بود صبح دم
آن دلفروز پرده برانداخت همچو روزاز چشم غیر اگرچه نهان بود صبح دم
چون فکرتم ز انفس و آفاق در گذشتپرواز من برون ز جهان بود صبح‌دم
با جبرئیل عقل روانم، که شاد باد،از رفرف دماغ روان بود صبح دم
جایی رسید فکرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی