گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸

 

آن سست عهد سخت کمان اوفتاد بازگفتم که: عاشقم، به گمان اوفتاد باز
گفتم: ز پرده روی نماید، نمود، لیکاندر درون پردهٔ جان اوفتاد باز
چون بوسه خواهمش به زبان، قصد سر کندسر در بلا ز دست زبان اوفتاد باز
خالی نمی‌شود دلم از درد ساعتیدل در غمش ببین به چه سان اوفتاد باز؟
نشگفت سر عشق من ار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی