گنجور

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

ای ترک ماهروی ندانم کجا شدی
پیوسته که گشتی کز من جدا شدی
بودم تو را سزا و تو بودی مرا سزا
ترسم ز نزد من به ناسزا شدی
درد دلا که بنده دیگر کسی نشد
وآن گه شدی که بر دل من پادشا شدی
بیگانه گشتن از من چون در سر تو بود
با جان من به مهر چرا آشنا شدی
کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان