گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۲

 

بنمای رخ که مطلع صبح صفاست این
آیینه جمال نمای خداست این
کردم بسی طفیل سگان بر در تو جای
هرگز نگفتیم چه کس است از کجاست این
بر سینه می زدم ز غمت سنگ هر که دید
گفتا به عشق سنگ دلی مبتلاست این
هرگز نکردی از لب خود کام من روا
ای بی وفا به شرع وفا کی رواست این
زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴

 

قدم خمیده گشت، ز بار بلاست این
اشکم روان شدست، ز عین عناست این
در خویش ره نداد دلم هیچ صورتی
غیر خیال دوست که گفت آشناست این؟
عمریست تا نشسته‌ام ای دوست بر درت!
نگذشت بر دلت که برین در چراست این؟
می‌گفت: کام جان تو از لب روا کنم
این خود نکرد جان به لب آمد رواست این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی