گنجور

کمال‌الدین اسماعیل » ملحقات » شمارهٔ ۱ - اسب

 

مه روی من بخواست بعزم شکار اسب
خیز ای غلام گفت ، بزین اندر آر اسب
گفتم که نیک مستی و مخمور از شراب
آخر همی چه خواهی اندر خمار اسب؟
برداشت باز و گفت : برای شکار کبک
لختی بتاخت خواهم در کوهسار اسب
گفتی برای پای و رکاب وی آفرید
چون زلف او زبادوزان ، بیقرار اسب
چون برق و چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل