گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۳

 

صبح است و ما دماغ تمنا رسانده‌ایم

چون شمع بوسهٔ مژه تا پا رسانده‌ایم

گل می‌کند ز شعلهٔ خاکستر آشیان

بال شکسته‌ای که به عنقا رسانده‌ایم

ترک طلب به عمر طبیعی مقابل است

آیینهٔ نفس به مسیحا رسانده‌ایم

کم نیست سعی ما که به صد دستگاه اشک

خود را به پای آبله فرسا رسانده‌ایم

وحدت نماست شور خرابات ما و من

وهم است این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی