گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴۰

 

چشمت چو تیغ غمزه خونخوار برگرفتبا عقل و هوش خلق به پیکار برگرفت
عاشق ز سوز درد تو فریاد درنهادمؤمن ز دست عشق تو زنار برگرفت
عشقت بنای عقل به کلی خراب کردجورت در امید به یک بار برگرفت
شوری ز وصف روی تو در خانگه فتادصوفی طریق خانه خمار برگرفت
با هر که مشورت کنم از جور آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳

 

دل حظ خویشتن ز رخ یار برگرفت
دیده نصیب خویش ز دیدار بر گرفت
شیرین من بیامد و تلخی هجر خویش
از کام من بلعل شکر بار برگرفت
ملک سکندرست نه آب آنکه جان من
ز آن چشمه حیات خضروار برگرفت
آن درد را که هیچ طبیبی دوا نکرد
عیسی رسید و از تن بیمار برگرفت
بنشین بگوشه یی بفراغت که لطف او
رنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی