گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۰

 

ناید هگرز از این یله گو بارهجز درد و رنج عاقل بیچاره
از سنگ خاره رنج بود حاصلبی‌عقل مرد سنگ بود خاره
هرگز کس آن ندید که من دیدمزین بی‌شبان رمه یله گوباره
تا پر خمار بود سرم یکسرمشفق بدند برمن و غمخواره
واکنون که هشیار شدم، برمنگشتند مار و کژدم جراره
زیرا که بر پلاس نه خوب آیدبر دوخته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو