گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

ای ترک چشم مستت بیمار خانهٔ دلزلف تو دام جانها خال تو دانهٔ دل
آنجا که ترک چشمت شست جفا گشایدتیر بلا نیاید جز بر نشانهٔ دل
خونابهٔ سرشکم ریزند مردم چشماز آستانهٔ تو تا آسمانهٔ دل
دل اوفتاده عاجز بر آستانهٔ توتا عاجز اوفتادم بر آستانهٔ دل
دارد عبید مسکین دائم هوای عشقتهم در میانهٔ جان هم در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی