گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳

 

هر جان که بر لب آمد، واقف از آن دهان شدهر سر که از میان رفت، آگاه از آن میان شد
هر دوستی که کردم تاثیر دشمنی دادهر خون دل که خوردم از دیده‌ام روان شد
سنبل ز بوی زلفت بی صبر و بی سکون شدنرگس به یاد چشمت رنجور و ناتوان شد
در وصف تار مویت یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۵

 

مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد

قاصد نشد میسر دل خون شد و روان شد

دل بی‌رخ تو هیهات با ناله رفت در خاک

واسوخت این سپندان چندانکه سرمه‌دان شد

کردم به صد تأمل بنیاد عجز محکم

این پنبه بسکه بر خود پیچید ریسمان شد

تا حشر بال اعمال باید کشید بر دوش

این یک نفس بضاعت صد ناقه‌کاروان شد

شمع بساط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی