گنجور

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۲

 

دیده ندیده هرگز نقش خیال غیرش
در خلوت دل ما نبود مجال غیرش
ما را چو التفاتی بر حال خود نباشد
کی التفات باشد ما را به حال غیرش
نوشیم دُرد دردش شادی روی رندان
ما را چه کار آید آب زلال غیرش
نور جمال جانان دیده به نور او دید
در چشم ما نیاید حسن جمال غیرش
در آینه نظر کن تمثال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی