گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۲

 

ای عشق می‌توانی بر کلّ و جزوِ ما زن
حاجاتِ ما روا کن فالی برین دعا زن
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان
پس چون تمام کردی بر بدوِ انتها زن
ساقی ز پای منشین جامی به دستِ ما ده
ز آبِ حیات آتش در کلّه‌هایِ ما زن
چون باده در قنینه یعنی در آبگینه
از ما ببر غمِ دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری