گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷۱

 

این بار شد از دستم کار دل سرگشته

اکنون منم و چشمی در خون دل آغشته

پر شور شری دارم گو در سر این سر شو

بر جبهت من فطرت دیرست که بنوشته

آب و گل ما شد خون از قدرت صنع او

[...]

حکیم نزاری قهستانی