گنجور

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱

 

آن کس که ز ناصواب بشناخت صواب

بی خدمت تو کرد طلب حشمت و آب

معلوم بود که دانۀ در خوشاب

غواص خردمند نجوید ز سراب

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۲

 

تا هجر تو کرد بر وصال تو شتاب

دارم دل جوشان چو بر آتش سیماب

ترسم که دگر نبینم ، ای در خوشاب

اندر شب هجر خویش روی تو بخواب

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۳

 

دی با رهی ، ای رنگ گل و بوی گلاب

از دیده و دل همی زدی آتش و آب

از بخت ستم باشد ، ای در خوشاب

کامروز ترا نبینم ای دوست بخواب

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۴

 

ای دل ، ز شراب عشق گشتی سرمست

کز رنج خمار او بجان نتوان رست

گر از دل من چنین فرو داری دست

در روز ز دست تو بشب باید جست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۵

 

ای صبر ، از آن نگار بیداد پرست

بر وی همه بیداد جهان یکسره هست

نزدیک آمد کزین بلا بتوان رست

ای صبر وفادار ، هنوز این یک دست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۶

 

زان گونه ز پولاد ترا دست بخست

کاندر رگت آویخت چو ماهی درشست

این نادره بر گوشۀ جان باید بست

الماس که الماس فرو برد بدست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۷

 

چون بد عهدی گشت از تو این عهد درست

در سستی دست از تو چرا دارم سست ؟

گر دست نشستمی ز تو روز نخست

امروز بخون روی خود باید شست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۸

 

گه گویم : کار ترا گیرم سست

خوش خوش مگر از تو دست بتوانم شست

چون عزم رهی شود درین کار درست

از جان باید گرفتن آغاز نخست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۹

 

سوز دل من ز بهر بار غم تست

اشک چشمم بهر نثار غم تست

این جان که ز دست او بجان آمده ام

زان می دارم که یادگار غم تست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱۰

 

آن کیست که آگاه ز حس و خردست :

آسوده ز کفر و دین و از نیک و بدست

کارش نه چو جسم و نفس داد و ستدست

آگاه بدو عقل و خود آگه بخودست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱۱

 

در عشق بتی دلم گرفتار شدست

وز فرقت او رخم چو دینار شدست

این قصه مرا ز دوست دشوار شدست

دل در کف یارو از کفم یار شدست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱۲

 

عقل تو ببخت رهنمای تو بسست

در سمع فلک لفظ ثنای تو بسست

تاج سر قدر خاک پای تو بسست

در شخص هنر روان ز رای تو بسست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱۳

 

از برف سر کوه چو ذات الحبکست

وین برف پرنده در هوا بس سبکست

ای شاه جهان ، بنده ز سرما تنکست

کوه و درو دشت گنبدان بس خنکست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱۴

 

ایام درشت رام تاج الملکست

جان ابدی بنام تاج الملکست

آرام جهان قوام تاج الملکست

گردنده فلک غلام تاج الملکست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱۵

 

چیزی که دویست و بیست صد افزونست

یک نیمۀ او هجده بود این چونست ؟

این آن داند که از خرد قارونست

نی دانش نا اهل و خسان دونست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱۶

 

آن کس که ز بهر او مرا غم نیکوست

با دشمن من همی زید در یک پوست

گر دشمن بنده را همی دارد دوست

بدبختی بنده دان ، نه بد عهدی دوست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱۷

 

مر کلک ترا سخاوت ، ای خسرو ، خوست

شمشیر تو بر شیر بدارند پوست

کلک تو و شمشیر توزان زشت و نکوست

کین دوزخ دشمنست و آن جنت دوست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱۸

 

دل بر کندم زین تن بیمار ، ای دوست

بازم خرازین بلطف یک بار ، ای دوست

مگذار مرا بردر پندار ، ای دوست

چون بردرت آمدم بزنهار ، ای دوست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۱۹

 

در چشم من از آتش عشق تو نمیست

در جان من از شادی خصم تو غمیست

با خصم منت همیشه دمسازی چیست ؟

یا رب ، مپسند ، کآشکارا ستمیست

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۲۰

 

ای رای تو با ضمیر گردون شد جفت

پیدا بر تو هر چه فلک راست نهفت

مدح چو تویی چو من رهی داند گفت

الماس خرد در سخن داند سفت

ازرقی هروی
 
 
۱
۲
۳
۶