گنجور

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱

 

ای خضر بیابان کلام حکما

ممتاز ز اهل فضل چو گل زگیا

امروز شفای شیخ محتاج نیست

زان گونه که بیمار پریشان به شفا

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲

 

زلف و رخ یار مبتلا داشت مرا

هر یک مفتون خویش پنداشت مرا

آخر زلفش دراز دستی فرمود

وز سایه به آفتاب بگذاشت مرا

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳

 

جانا از رشک می سپارم جان را

درمان این است درد بی درمان را

دانی زچه در عشق تو خون شد جگرم

بسیار فشردم به جگر دندان را

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۴

 

با دیده بی خون که نه بینم آن را

گر رسم بود بدی جگر خواران را

نبود عجبی رسم قدیم است که خلق

دشمن دارند ابر بی باران را

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۵

 

چشم تو که با جهان عتاب است او را

پیوسته ز خواب خوش نقاب است او را

ریزد بسیار خون مردم به ستم

بسیاری خون باعث خواب است او را

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۶

 

ای مردم چشمم چه و بال است تو را

عکس همه مردمی چه حال است تو را

خوابی که هلال است حرام است به تو

خونی که حرام است حلال است تو را

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۷

 

از عمر من آن چه کاهد ای حور نسب

بر عمر تو افزاید و این نیست عجب

ایام من و تو چون شب و روز بود

بر روز فزاید آن چه کاهد از شب

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸

 

دور از رخت ای سرو قد شکر لب

صبحم همه شام بود و روزم همه شب

چون روز نبود مدت عمر مرا

از روز فراق اگر ننالم چه عجب

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹

 

از آتش چهره چون برانداخت نقاب

شد آب دل سوخته بر تب و تاب

از معجز حسن اوست ورنه هرگز

آتش نشنیدیم که مسکن کند آب

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۰

 

این باران ست و برق ظاهر ز سحاب

یا اشک من و آه من سینه کباب

با آن که قرار همنشینی دارند

از معدلت شاه صفی آتش و آب

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۱

 

چشم زین پیش ای بت خورشید جناب

راضی بودی که بیندت گاه به خواب

اکنون اگرت دمی به بیند گرید

آخر چشمم برون آمد از آب

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲

 

ای شاهد جود از تو در زیر نقاب

میمیری اگر نان تو ببینند به خواب

از غایت امساک اگر میل کشند

بیرون ناید ز چشم بی آبت آب

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۳

 

شعری که ازو گرفت نه گردون زیب

بد گویم هیهات مبادام نصیب

آخر چه توان گفت که میگوید نیست

در عالم خاک زاده قدس غریب

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۴

 

ای شعر تو چون حسن سراپا همه زیب

از جان و دل سخنوران برده شیکیب

در اشعار تو طرفه سوزی دیدم

آری ز غریبان نبود سوز غریب

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۵

 

عیب ست بد اب پاک شوینده عیب

صاحب هنری همچو تو گوینده عیب

گویند که جویای منی دوری نیست

من سر تا پا عیب و تو جوینده عیب

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶

 

تا روشن شد دیده ام از رقعه دوست

چون غنچه ز خرمی نگنجم در پوشت

جبریل امین آمده یا قاصد یار

این رقعه آیه رحمت است یار رقعه ی دوست

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۷

 

فردا که حیات تازه گیرند اموات

خورشید پرستان همه یابند نجات

گر عذر پرستش خود ایرا گویند

کای را قبسی شمرده ایم از قبسات

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۸

 

مشک است به گرد نقطه پرگارت

وز خوی شبنم نشسته بر رخسارت

با ساحر چشم دود بنمود و به خار

از آب لبان و آتش رخسارت

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۹

 

گویند کسان جمله چه هشیار و چه مست

پیوستن شیشه نیست ممکن چوشکست

حیرت دارم از شیشه دل که چرا

هرچند شکست باز با او پیوست

ابوالحسن فراهانی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۰

 

چون شیشه شکسته شد بهرحال که هست

پیوستن آن به یکدگر ندید دست

وین طرفه که شیشه های دل را با هم

تا نیست شکستگی نشاید پیوست

ابوالحسن فراهانی
 
 
۱
۲
۳
۹