گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۸۲

 

یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسیشمع چنین نیامده‌ست از در هیچ مجلسی
عادت بخت من نبود آن که تو یادم آورینقد چنین کم اوفتد خاصه به دست مفلسی
صحبت از این شریفتر صورت از این لطیفتردامن از این نظیفتر وصف تو چون کند کسی
خادمه سرای را گو در حجره بند کنتا به سر حضور ما ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷۱

 

نیست بهای جان بسی پیش تو چون کشد کسی
در نظرت جهان و جان نیست به قیمت خسی
شادی جان اگر توئی نیست غم جهان مرا
غصه چه وحشت آورد با رخ چون تو مونسی
از لب و غمزة توأم باده پرست و مست هم
باده و ساقئی چنین نیست به هیچ مجلسی
زیر دو لبه سه بوسه ام گفتی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی