گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲۹

 

می گذری که سینه را وقف هوای خود کنی
من که بوم که بر دلم داغ جفای خود کنی
گویمت این چنین مرو، وز بد چشم کن حذر
لیک تو گفت نشنوی، کار برای خود کنی
حیف بود که در روش پای تو بر زمین رسد
دیده به خاک می نهم، گر ته پای خود کنی
ماهی و آفتاب سان گرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی