گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷۸

 

ما رسی هیچ شب ای مه از وطن جانب ما نیامدی
همچو شهان به مرحمت سوی گدا نیامدی
سوخت غمم چو از دعا حاجت ما روا نشد
هیکل خویش سوختم چون به دعا نیامدی
آمده به قصد جان هجر تو کشته شب مرا
درد و دریغ جان من دوش چرا نیامدی
نیست سزای دیدنت دیده بگیر ز آینه
زانکه جمال خویش را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی