گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹

 

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسدمژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار راکز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهانعنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد
رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسدغم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد
تیر روانه می‌رود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۲

 

تا ز چمن دماغ را بوی بهار می‌رسد

ضبط‌ خودم‌ چه ‌ممکن ‌است نامهٔ ‌یار می‌رسد

گوش دل ترانه‌ام میکدهٔ جنون‌ کنید

ناله به یاد آن نگه نشئه سوار می‌رسد

شوخی ‌وضع‌ چشم و لب‌ گشت به‌ کثرتم سبب

زین دو سه صفر بی‌ادب یک به هزار می‌رسد

چند به‌این شکفتگی مسخرهٔ هوس شدن

ازگل و لاله عمرهاست خنده به بار می‌رسد

گردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی