گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶

 

روی تو چون نوبهار جلوه‌گری می‌کندزلف تو چون روزگار پرده‌دری می‌کند
والله اگر سامری کرد به عمری از آنکچشم تو از سحرها ماحضری می‌کند
مفلسی من تو را از بر من می‌بردسرکشی تو مرا از تو بری می‌کند
گر بکشم که گهی زلف دراز تو راطرهٔ طرار تو طیره‌گری می‌کند
راضیم از عشق تو گر به دلی راضی استلیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۸

 

کارجهان خواه عجز، خواه سری می‌کند

آگهی اینجا کجاست بیخبری می‌کند

مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست

یک تپش پا به ‌گل نامه‌بری می‌کند

کیست کزین خاکدان گرد بلندی نکرد

آبله هم زیر پا عزم سری می‌کند

بسکه تنک‌فرصت است عشرت این انجمن

تا به چراغی رسیم شب سحری می‌کند

ضبط عنان سرشک ازکف ما برده‌اند

شوق پری جلوه‌ای شیشه‌گری می‌کند

انجمن میکشان خامشی آهنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی