گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

آتش سودای تو عالم جان در گرفتسوز دل عاشقانت هر دو جهان در گرفت
جان که فروشد به عشق زندهٔ جاوید گشتدل که بدانست حال ماتم جان در گرفت
از پس چندین هزار پرده که در پیش بودروی تو یک شعله زد کون و مکان در گرفت
چون تو برانداختی برقع عزت ز پیشجان متحیر بماند عقل فغان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار