گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۲

 

زهی! نادیده از خوبان کسی مثل تو در خیلیاگر روی ترا دیدی چو من مجنون شدی لیلی
ز هجرت چون فرو مانم جزین کاری نمیدانمکه شب روز گردانم بواویلاه و واویلی
اگر چشمم چنین گرید میان خاک کوی توز اشک او همی ترسم که در شهر اوفتد سیلی
به امید تو میباشم من شورید پسر، لیکنکجا با آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی