گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۳

 

چو نبود روی جانان دیده روشن نمی خواهم
چه جای دیده روشن که جان در تن نمی خواهم
میفروز ای رفیق امشب چراغ این کلبه غم را
که بی روی وی این ویرانه را روشن نمی خواهم
ز تار و پود هر جنسی تنش آزار می گیرد
به جز برگ گل سوریش پیراهن نمی خواهم
غمش آتش به من در زد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی