گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۷

 

بناز ای چشم شوخت فتنه خوبان ترکستان
نه چشم است آن که دین غارت کن تازیک و ترک است آن
به لطف روی گلگونت نروید لاله در صحرا
به شکل قد دلجویت نخیزد سرو در بستان
ز میگون لعل تو آورد مطرب در میان نقلی
کنون عمری ست کان نقل است نقل مجلس مستان
چه شیرین پرورش داده ست با آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۸

 

مسلمانان مسلمانان مسلمانی کدام است آن
که با ما بشکند توبه چه نام است آن چه نام است آن
میی کآن را نباید ریخت جز در حلق صاحب دل
نه پنهان فاش می¬گویم حرام است آن حرام است آن
مرا بی¬هوشی فطرت چنین مدهوش می¬دارد
مده دیگر مده دیگر تمام است آن تمام است آن
کدامین جام و جم چه جم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری