گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۶

 

اگر با پای سروی سعی آهم رهبری ‌کردی

کف خاکسترم با بال قمری همسری ‌کردی

ندادم عرض هستی ورنه با این ناتوانیها

به رنگ رشتهٔ شمعم نفس هم اژدری ‌کردی

نشد اول چراغ عافیت در دیده‌ام روشن

که پیش از دود کردن آتشم خاکستری کردی

دلی دارم که گر آیینه دیدی حیرت کارش

همان جوهر عرق از خجلت بی‌جوهری کردی

نبردم رنج تزویری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۷

 

خیالت هر کجا تمهید راحت‌پروری کردی

به خواب بیخودی بوی بهارم بستری‌ کردی

نفس چون ناله بر باد تپیدن داد اجزایم

به توفان خیالت ‌گرنه حیرت لنگری‌ کردی

به پاس راز الفت شکر بیدردیست ‌کار من

اگر دل آب می‌گردید مژگان هم تری ‌کردی

به این نازک مزاجی حیرتم آسوده می‌دارد

و گرنه جنبش مژگان به چشمم نشتری‌ کردی

شدی یاقوت اگر آیینه‌دار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی