گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۸

 

نه پیمان بسته‌ای با من؟ که در پیمان من باشیمن از حکمت نپیچم سر، تو در فرمان من باشی
چو تن در محنتی افتد، تنم را باز جویی دلچو جانم زحمتی یابد، تو جان جان من باشی
چراغ دیدهٔ گریان خویشت گفته بودم منچه دانستم که داغ سینهٔ بریان من باشی؟
غمت خون دل من خورد و او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴

 

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشیدلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشیمرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی
به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردیاز آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی
بسا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی