گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸

 

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشدمرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطانکه تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستموگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۸

 

کیم من تا سلیمان میهمان خوان من باشد؟
دل خود می خورد موری اگر مهمان من باشد
من و همصحبتی در خلد با زاهد، معاذالله
که در هر جا گرانجانی بود زندان من باشد
گر از دست تهی آتش بر آرم چون چنار از خود
از ان خوشتر که چشمی در پی سامان من باشد
اگر مستلزم خواری شود همت نمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی