گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۴

 

اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شوبر خویشان و بی‌خویشان شبی تا روز مهمان شو
مرو ای یوسف خوبان ز پیش چشم یعقوبانشب قدری کن این شب را چراغ بیت احزان شو
اگر دوریم رحمت شو وگر عوریم خلعت شووگر ضعفیم صحت شو وگر دردیم درمان شو
اگر کفریم ایمان شو وگر جرمیم غفران شووگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۲

 

نمی‌گویم قیامت جوش زن یا شور توفان شو

ز قدرت دست بردار آنچه بتوانی شدن آن شو

برآر از عالم تمثال امکان رخت پیدایی

تو کار خویش‌ کن گو خانهٔ‌ آیینه ویران شو

جمال بی‌نشان در پردهٔ دل چشمکی دارد

که در اندیشهٔ ما خاک‌گرد و یوسفستان شو

جنون از چشم زخم امتیازت می‌کند ایمن

بقدر بوی یک‌ گل از لباس رنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی