گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۰

 

بیا بر آستان خود ببین روی نیاز من
بود کز یمن اقبالت قبول افتد نماز من
نخواهم چاره از کس گر چه صد بیچارگی دارم
چوتو بیچاره ام خواهی که گردد چاره ساز من
همی رفت از جهان محمود غزنین زیر لب گویان
که گر من مردم از غم جاودان بادا ایاز من
نمی گویم ز زلفت قصه جز شبها نهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی