گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴

 

به مسجد ره نمی‌دانم، گرفتار خراباتمجزین کاری نمی‌دانم که: در کار خراباتم
خراب افتاد کار من، خرابات اختیار منخراباتیست یار من، از آن یار خراباتم
ز دام زاهدی جستم، به قلاشی کمر بستمز بهر آن چنین مستم، که هشیار خراباتم
بگردان باده، ای ساقی، چو اندر خیل عشاقیبه من ده شربت باقی، که بیمار خراباتم
خرد می‌داشت در بندم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی