گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶

 

اگر جان را حجاب تن ز پیش کار برخیزدز خواب هجر چشم دل به روی یار برخیزد
تنم برخیزد، ار گویی، ز بند جان به آسانیولی از بند عشق او دلم دشوار برخیزد
به سر سیم طبیبانش فرستیم و به جان تحفهز سرسام فراق او گر آن بیمار برخیزد
سرم بر آستان او ، چوبینی برمدار او راکزان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲

 

اگر یکبار زلف یار از رخسار برخیزدهزاران آه مشتاقان ز هر سو زار برخیزد
وگر غمزه‌اش کمین سازد دل از جان دست بفشاندوگر زلفش برآشوبد ز جان زنهار برخیزد
چو رویش پرده بگشاید که و صحرا به رقص آیدچو عشقش روی بنماید خرد ناچار برخیزد
صبا گر از سر زلفش به گورستان برد بوییز هر گوری دو صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی