گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳

 

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زدبه دست مرحمت یارم در امیدواران زد
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیستبرآمد خنده‌ای خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاستگره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دستکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ