گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۳

 

زهی مهر از رخت شرمنده مه نیز
ز خیل عشق تو سلطان سپه نیز
ز دست عشق تو داد از که خواهم
که دارد داغ عشقت پادشه نیز
مکن بی موجبی ما را گنهکار
چو کشتن می توانی بیگنه نیز
گذشتی دی به صد ناز و کرشمه
نکردی سوی مشتاقان نگه نیز
کمر بستی هلاک جان من شد
خدا را برشکن طرف کله نیز
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی