گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۸

 

نه بی‌یادت برآید یک دم از مننه بی‌رویت جدا گردد غم از من
بزن بر جانم آن زخمی، که دانیبه شرط آنکه گویی: مرهم از من
دلم را خون تو میریزی و ترسمکه خواهی خون بهای دل هم از من
مرا از هر که دیدی بیش کشتیمگر کس را نمی‌بینی کم از من؟
اگر آهی بر آرم زین دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲۵

 

نه بی یادت برآید یک دم از من
نه بی رویت جدا گردد غم از من
بزن بر جانم آن زخمی که دانی
به شرط آن که گویی «مرهم از من »
دلم را خون تو می ریزی و ترسم
که خواهی خون بهای دل هم از من
مرا از هر که دیدی پیش کشتی
مگر کس را نمی بینی کم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی