گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴

 

بریده شد از این جوی جهان آببهارا بازگرد و وارسان آب
از آن آبی که چشمه خضر و الیاسندیدست و نبیند آن چنان آب
زهی سرچشمه‌ای کز فر جوششبجوشد هر دمی از عین جان آب
چو باشد آب‌ها نان‌ها برویندولی هرگز نرست ای جان ز نان آب
برای لقمه‌ای نان چون گدایانمریز از روی فقر ای میهمان آب
سراسر جمله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی